داستان های عاشقانه/چند داستان کوتاه عاشقانه

  • کد خبر : 437415
  • 20 تیر 1400 - 11:02
داستان های عاشقانه/چند داستان کوتاه عاشقانه

نیوز: تاریخ جهان، داستان های عاشقانه بسیاری را به خود دیده است.خلق صحنه های عاطفی و عاشقانه که همیشه در یاد ها باقی می ماند ونسل به نسل می چرخد تا درس زندگی برای آیندگان باشد.

نه دست و نه پا فقط عشق

داستان های عاشقانه: در سال ۲۰۱۳، تیلور متخصص دفع بمب در موریس بود که پس از انفجار بمب دست ساز در افغانستان به شدت زخمی شد. این انفجار تمام اعضای بدن او را دچار نقصان کرد و زندگی این سرباز نظامی ۲۳ ساله آمریکایی را برای همیشه تغییر داد. تیلور هنگام بهبودی از جراحات در بیمارستان، با این درک دردناک که تمام اندامش را از دست داده است، روبرو شد.
همچنین باید با این واقعیت روبرو می شد که تا آخر عمر به کمک وابسته خواهد بود. این وضعیت نه تنها برای او بلکه برای خانواده اش و به ویژه دوست دختر طولانی مدتش دانیل بسیار دشوار بود. اما دانیل به جای اینکه هرگز او را رها کند، ستونی محکم در زندگی او شد. دانیل به او کمک کرد تا بهبود یابد و در این مدت فوق العاده چالش برانگیز از او مراقبت کرد.
دانیل نقش مهمی در بهبودی سریع تیلور داشت. تیلور بالاخره یاد گرفت که دوباره با اندامهای مصنوعی جدیدش راه برود، او هرگز از کنار تیلور دور نشد و خیلی به او کمک کرد. پس از بهبودی، تیلور از دوست دختر محبوب خود خواستگاری کرد و آنها ازدواج کردند. این یک پایان زیبا از یک داستان عاشقانه فوق العاده الهام بخش است که نشان می دهد هیچ مشکلی نمی تواند در مقابل افرادی که واقعاً یکدیگر را دوست دارند، قرار گیرد.

داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه/تصادف با انتهایی خوشایند

وقتی همسر فرانک تصادف رانندگی کرد آنقدر زخمی شد که به کما رفت. سالها گذشت اما فرانک از ملاقات همسرش در بیمارستان منصرف نشد. حتی اگر تقریباً همه از جمله پزشکان امید خود را از دست داده بودند، فرانک همچنان وفادار ماند که همسر عزیرش روزی بهبود خواهد یافت
هر بار که وی را ملاقات می کرد، با او شروع به صحبت می کرد و تمام آن لحظات زیبایی را که با یکدیگر می گذرانند قدر می دانست. یک روز، وقتی او فیلم روز عروسی شان را به او نشان داد، همسر فرانک به آرامی شروع به حرکت دادن دست کرد. او نام فرانک را نجوا كرد و به هوش آمد. چندین هفته پس از بیدار شدن از خواب، کاملاً بهبود یافته بود و سرانجام اجازه یافت برای همیشه از بیمارستان مرخص شود. وقتی زن و شوهر به خانه رفتند، او به فرانك گفت كه وقتی در كما بود صدای او را می شنیده و این صدای او بوده كه بیشترین كمك را به بازگشت او به این دنیا داشته است.

>>>بیشتر بخوانید:

داستان های عاشقانه کوتاه

نامه های عاشقانه از کارائیب

در سال ۱۹۰۷، دیوید هرد از زادگاه خود در جامائیکا به شهر نیویورک نقل مکان کرد. مهاجرت برای آن مرد آسان نبود و او به شدت دلتنگ شد. دلش برای زادگاهش و همراهی دوستانش تنگ شده بود. دیوید هورد به منظور جلب توجه، شروع به جستجوی یک دوست قدیمی خود از وطن کرد. او زنی به نام آوریل کاتو از دریای کارائیب را پیدا کرد که علاقه مند بود با او مکاتبه کند
این دو به کم کم یکدیگر را شناختند و مدام به هم نامه می نوشتند. یک سال بعد، این دو عاشق یکدیگر شده بودند بدون اینکه هرگز هم دیگر را ملاقات کرده باشند. هفت سال بعد، آوریل و دیوید برای اولین بار با هم دیدار کردند. همانطور که دیوید اندکی قبل از او خواستگاری کرده بود، روز قبل از عروسی آنها بود. این دو ازدواج کردند و صاحب شش فرزند شدند.

قلب
داستان های عاشقانه/هدیه خداحافظی دلچسب

هنگامی که مریضی جان تشخیص داده شد، فقط شش هفته به او فرصت داشت تا زندگی کند. این یک تشخیص تکان دهنده بود اما جان تصمیم گرفت با استفاده از زمانی که برایش باقی مانده تمام هماهنگی های لازم را برای همسرش کارول که ۳۰ سال با او ازدواج کرده بود، انجام دهد. او حقوق بازنشستگی خود را لغو کرد و از پول آن برای خرید خانه ای که در آن زندگی می کردند استفاده کرد
قدم دوم جان، ترتیب سفر برای همسرش کارول و بقیه اعضای خانواده به ایتالیا بود. هنگامی که آنها وارد کلیسای خاص در ونیز شدند، کشیشی از قبل منتظر این زوج بود. این کلیسایی بود که والدین جان بیش از ۵۰ سال پیش ازدواج کرده بودند. در آن روز جان و کارول نذرهای خود را تجدید کردند و زیباترین روز را داشتند
پس از مرگ جان، همسرش کارول کشف کرد که او صدها یادداشت را در اطراف خانه، کمی قبل از مرگ پنهان کرده است. در طول چندین ماه، او یادداشت ها را یکی پس از دیگری پیدا کرد. یادداشت ها جملات زیبا و بسیار شخصی هستند که به منظور تشویق کارول در این دوران دشوار نوشته شده بود. اما جان در این اظهارات به همسرش نیز یادآوری کرد که از تمام جنبه های زندگی کاملاً لذت ببرد، ماشین خود را بفروشد و به زندگی خود ادامه دهد. این دل انگیزترین هدیه خداحافظی بود که می توان تصور کرد

جراحی

هنگامی که یک جراح دختر کوچکی را جراحی کرد، عوارض او شروع شد. او خون زیادی از دست داد و نیاز به انتقال خون داشت. با این حال، گروه خونی او O بود که در بیمارستان در دسترس نبود. بنابراین جراح از برادر کوچک دختر که گروه خونی اش O بود نیز پرسید که آیا می توانند از او خون بگیرند؟ وی توضیح داد که این مسئله بسیار مهم است و مسئله زندگی و مرگ است. پسر جوان که ظاهراً ترسیده بود، چند لحظه در سکوت نشست تا سرانجام رضایت داد. او برخاست و پدر و مادرش را در آغوش گرفت و با آنها خداحافظی کرد.
بعد از اینکه پرستاران از او خون گرفتند، وقتی فکر می کرد چند دقیقه دیگر برای زندگی او باقی مانده است ، با نگرانی شروع به گریه کرد. او کاملاً مطمئن بود که قرار است بمیرد تا خواهرش بتواند زندگی کند. و او حاضر به این کار بود. وقتی پرستاران فهمیدند پسر جوان فکر می کند می خواهد بمیرد، او را تشویق کردند و برایش توضیح دادند که دهه های شگفت انگیز و شادی آور زیادی برای زندگی باقی مانده است.

داستان های عاشقانه
فرار کن

روزی دانش آموز جوانی از یک کلیسای کاتولیک از معلم خود در مورد دلایلی که تصمیم گرفت یک خواهر مذهبی شود پرسید معلم او یک داستان عاشقانه دلچسب برای او تعریف کرد و دلیل خود را این چنین بیان کرد( سالها پیش، هنگامی که او نوجوانی مانند ان دانش آموز بود)، معلم گفت: او (اجازه دهید او را خانم پترسون صدا کنیم) عاشق مرد جوانی شد که از یک خانواده ثروتمند متولد شده بود. این دو نفر یکدیگر را دیدند و به سرعت با هم ارتباط عمیقی برقرار کردند.
متأسفانه، خانواده مرد جوان اصلاً با این رابطه موافق نبودند. آنها حتی تهدید کردند که پسرشان را در یکی از دانشگاه های خارج از کشور و دوردست ثبت نام خواهند کرد. از آنجا که خانم پترسون از خانواده ای فقیر بود، در آن زمان احتمالاً توانایی پرداخت هزینه رفتن به خارج را نداشت. این بدان معنا بود که چه بخواهند یا نخواهند از یکدیگر جدا می شوند.
اما هر دوی آنها چنان عاشق یکدیگر شده بودند که پایان دادن به رابطه – به هر روشی- غیر ممکن بود. به همین دلیل آنها تصمیم گرفتند که فرار کنند. در خفا برنامه فرار خود را طراحی کردند و هنگامی که خانواده مرد جوان سرانجام از این موضوع مطلع شدند، این برنامه عملی شده بود.
اما پس از فرار به خانه برنگشتند. آنها به کلیسا پیوستند، دستورات مقدس گرفتند و برای مأموریت های مختلف بشردوستانه، سفر به جهان را آغاز کردند. این دو ازدواج کردند و ۴۰ سال را در سفر گذراندند.

گریمور

دیو یک میکاپ آرتیست است که به طور منظم کلاس های هنری آرایش را در کالج جامعه محلی برگزار می کند. معمولاً اکثر دانش آموزان وی زنان خانه دار میانسالی هستند که می خواهند مهارت آرایش خود را افزایش دهند. اما یک بار، او کلاسی را برگزار کرد که مردان نیز در آن شرکت می کردند. دانشجوی جدید در بهترین سالهای خود فردی پرتلاش بود و ظاهرا علاقه بی حد و حصر به گریم هنری داشت. او مشتاق یادگیری هرچه بیشتر بود و تا وقتی که از نتیجه کار خود راضی نمی شد آن را متوقف نمی کرد.
این مرد به دلیل علاقه زیاد خود به آدایشگری موضوع گفتگوی مردم بود. شایعات به سرعت شروع به گسترش کردند. آیا او احتمالاً یک گریمور است؟

چرا دیگر او در چنین کلاسی شرکت می کند؟ دانشکده جامعه در یک منطقه محافظه کار روستایی قرار داشت به همین دلیل سایر شرکت کنندگان نسبت به اهداف مرد کاملاً شک داشتند.

عشق
در طول درس ها، آن مرد با دقت تمام آنچه را آموخته بود گوش می داد و می نوشت. وقتی کلاس کم کم به پایان می رسید، شرکت کنندگان خارجی نتوانستند دیگر کنجکاوی خود را پنهان کنند. بنابراین سرانجام از او پرسیدند که چرا اینقدر به آرایشگری علاقه دارد و او زیبا ترین پاسخ را ارائه داد:
وی گفت “می دانید، همسر محبوب من به دلیل دیابت تا حدی بینایی خود را از دست داده است. او دیگر نمی تواند خود را آرایش کند. من فکر می کنم او کاملا زیبا است حتی بدون آرایش. او این را می داند و من هر روز به او می گویم. اما مسئله این است ، … او احساس خوبی ندارد بدون آرایش از خانه بیرون برود. و تا کنون هرگز بدون آرایش به بیرون نرفته است. اینگونه دیدن عشق زندگی ام واقعاً ناراحتم می کند.

بنابراین تصمیم گرفتم برای او این دوره را بگذرانم! من فقط نمی خواهم یاد بگیرم که چگونه او را آرایش کنم. من می خواهم که او زیبا ترین آرایش را انجام دهد تا زیبایی درونی او به بیرون نیز بدرخشد. ”

تصادف وحشتناک

داستان های عاشقانه: هنگامی که تونیا دخترش را به مدرسه می برد شاهد یک تصادف تکان دهنده اتومبیل بود. تصادف بسیار جدی بود، بنابراین او از ماشین خود پیاده شد تا ببیند آیا می تواند کمک کند. دو ماشین با هم تصاوف کرده بودند.
یکی از اتومبیل ها به سرعت آتش گرفت. او بلافاصله بررسی کرد که آیا مسافران در ماشین جا مانده اند یا خیر و یک پسر ۱۴ ساله بیهوش را دید. او خیلی سریع، در ماشین را باز کرد و پسر را به سلامت بیرون آورد. او را به بیمارستانی انتقال دادند. تونیا و دخترش چندین بار به وی مراجعه كردند تا به او كمك كنند
با گذشت زمان، تونیا متوجه شد که دخترش برای ملاقات پسر به بیمارستان می رود. همانطور که متوجه شدید، این دو نوجوان عاشق یکدیگر شدند و وقتی بزرگ شدند با یکدیگر ازدواج کردند.

لینک کوتاه : https://www.news.ir/?p=437415
  • نویسنده : راضیه قوامی
  • منبع : Planetofsucess.com