قصه کودکانه/داستان دزد پشمالو

  • کد خبر : 327629
  • 17 فروردین 1400 - 11:17
قصه کودکانه/داستان دزد پشمالو

سلام به دوستای خوب و قشنگم.
یه دختر کوچولوی ناز که خیلی آبنبات دوست داشت تو این قصه وجود داره که کنار اون چندتا حیوون بامزه دیگه هم داریم پس بریم به سراغ قصه:

 

یه خونه کنار جنگل یک خانواده بودند که یه دختر کوچولوی ناز و قشنگ داشتند. یه روز مادر بزرگ سحر اومد خونشون کل آبنبات های رنگی برای سحر آورده بود. یک گنجه تو زیر زمین بود که سحر کوچولو همه ی چیزهایی که دوست داشت مثل گنج داخل اون گنجه قرار می‌داد و از اونا محافظت می‌کرد. یه روز که خیلی هوا سرد بود به سمت زیر زمین رفت. وای چقدر هوا سرد شده بود.

ابنبات

باید برم پیش آبنبات های خوشگلم. در زیرزمین را باز کرد و رفت داخل و به سمت گنج رفت؛ ای وای آبنباتا کم شده بودند. سحر گفت یعنی چی شده؟ من که هر روز دوتا بیشتر بر نمی دارم اما شاید حواسم نبوده بیشتر برداشتم. هنوز خیلی مونده و بعد رفت بیرون. موقع بیرون رفتن از زیر زمین خانم مرغه اومد جلو پیش سحر گفت:《قد قد قدا 》و رفت روز بعد دوباره سحر اومد داخل زیرزمین و گفت حالا برم چند تا آبنبات دیگه بردارم و بخورمشون.

خروس

ولی دید که تعداد زیادی از آبنباتا نیستند و عصبانی شد و شروع کرد به گریه کردن. جوجه های خانم مرغه اومدن پیشش شروع کردند به حرف زدن؛ سحر جونم چی شده؟

>>>بیشتر بخوانید:

قصه کودکانه در مورد فصل بهار

خانم مرغه و جوجه ها دور سحر می چرخیدند و شروع کردند به چرخیدن و از سحر می‌خواستند که گریه نکنه. تا یه راهی با هم پیدا کنند. بعد خانم مرغه رو کرد به سحر و گفت ما باید به نوبت نگهبانی بدیم تا ببینیم کی میاد گنج های تو رو بر می داره بعد از فردای آن روز جوجه ها یکی یکی نگهبانی می دادند.

قصه

خبری نبود شب شده بود نوبت خانم مرغه بود. خانم مرغه داشت نگهبانی می داد که ناگهان صدای پایی رو شنید گوشاشو تیز کرد، تیز و تیزتر. یه چیزی پرید تو حیاط یه چیز بزرگ《گرمپ》 به زیر زمین نزدیک می شد. هوا تاریک بود و هیچ چیز دیده نمی شد. خانم مرغه دو تا چشم خیلی براق و تو تاریکی دید که به سمت زیر زمین می آمد و به سرعت باد به سمت زیر زمین می دوید. خانم مرغه شروع کرد به داد و فریاد زدن؛ 《قد قد قدا》جوجه ها آمدند و سحر سریع آمد. یه حیوان سفید و پشمالو یی رو دیدند که با سرعت باد از زیر زمین فرار کرد در حالی که نتونسته بود هیچ گنجی رو بدزده.

دختر وگربه
برق و روشن کردند بعد مشخص شد که دزد آبنبات ها گربه سفید پشمالو بوده. البته گربه که نمی تونه آبنبات بخوره پس با اونا چیکار می کرده؟ بعد آبنبات ها را دور ریخته و حتی کامواهای مامان سحر را هم باز کرده بوده و تمومه زیرزمین را پر کاموا کرده بود یعنی با آنها بازی می کرد. سحر دیگه ناراحت نبود می دونست که دزد آبنبات گربه پشمالو بوده. تشکر کرد و فهمید که باید خودش در گنجه و زیرزمین و محکم می بسته.

لینک کوتاه : https://www.news.ir/?p=327629
  • نویسنده : آرزو صنعتی

برچسب ها